حدود سی، چهل سال پیش وقتی با هزار زحمت و بدبختی و کلی گرفتاری و سختی، داشت یک ساختمان می ساخت فکر نمی کرد که روزی این خانه، دشمن جانش شود و هست و نیستش را بابتش بدهد. یعنی همان روزی که به هدف کمک خرجی و درآمد اندک، یکی دو باب مغازه هم ساخت که اگر خدا بخواهد با اجاره ی ماهی ده بیست تومان هم خودش به نان و نوایی برسد هم خانواده ی دیگری.
از همان روزهای اول، دوست و آشنا و بیگانه و دور و نزدیک خواهان اجاره گرفتن مغازه بودند و هرکدام توقّعاتی داشتند. یکی میگفت: من که پسرعموم و باید به من برسد ودیگری پسر دایی بود یکی هم برادر زن و کسی داماد و یکی شوهر خاله ی دختر عموی زن دایی و دیگری شوهرعمه ی پسردایی دختر عمو، آن یکی هم سی سال پیش با پدرش از در خانه ی پدر صاحب مغازه گذشته و سلام علیکی کرده و خلاصه از زمین و آسمان، همه چشم به این دو دهنه مغازه دوخته بودند و این گرفتن تصمیم را برای انتخاب مستاجر سخت تر می کرد تا این که قرعه ی فال به نام یکی که نه خیلی فامیل بود و نه خیلی بیگانه، زده شد که آدم دست تنگ و بیکار و بدهکار ی است که یک بچه ی کوچولو دارد و خیلی مشکلات دیگر. پس، صاحب مغازه از یک طرف، میل سردی و به قول خودمان«لوته لایی» طایفه اش را به جان میخرد تا حداقل ثوابی هم کرده باشد و از طرف دیگر هم مستاجر با کلی تشکر و سلام و صلوات و خوش رویی و خوش زبانی، سرمایه ی ناچیزش را به مغازه می آورد.
الحمدلله درآمدش هر سال بهتر می شود تا جایی که بعد از چند سال دو سه تا خانه و چند تا مغازه از خودش دارد که آن ها را با قیمت های سرسام آور به اجاره داده است. صاحب مغازه هم فرزندانش یکی پس از دیگری بزرگ می شوند و از پدر توقع دارند که در کسب و کار کمکشان کند و چه چیزی بهتر از یک مغازه؟
پس، روزی به خود جرئت می دهد و کم رویی اش را کنار می گذارد و از مستاجر گرامیِ خوش سر و زبانِ همیشه متشکر، با کلّی مقدّمه چینی و صغری کبری کردن و ادب و احترام و به قول «جمال زاده»: « به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سیاه می شود و بالاخره صدایش بریده بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند، از نی پیچ حلقوم بیرون می آید و معلوم می شود» که درخواست استرداد مغازه را می کند ولی مثل همان لاک پشتی که مرغابی ها به آسمانش بردند و بی موقع باز شدن دهانش همان و به زمین افتادنش همان، از برخورد البته گفتمانیِ فیروز کریمی گونه، نه فیزیکی مستاجر، چنان دچار شک می شود که گویی هنوز در کماست. هیچ باورش نمی شود که پس از آن همه سال حرمت و نان و نمک هم خوردن و کاسه و کوزه ی یکی شدن، حالا انگار کفر کرده و خون بی گناهی را ریخته است. تازه باید شکرگزار هم باشد که تنها از مغازه بیرونش کرده اند وگرنه ریختن خون بی گناه، کم گناهی نیست.
مستاجرِ از این به بعد سابق، با تیر و تبارش قد علم کرده و انگار واقعا صاحب مغازه شده اند با تهدید و تحقیر، با صاحب مغازه ی از این به بعد سابق رفتار می کنند. و چند سال هم به خاطر این بی ادبی صاحب مغازه ی سابق، حتی آن کرایه ی ناچیزی را که تازه پس از این همه سال، ده دوازده هزار تومان شده است؛ نمی دهند تا سرانجام کاسه ی صبر صاحب مغازه ی سابق پر می شود، به دادگاه می رود، شکایت می نویسد وحکایت می کند و پس از چند سال عرض و عرض کشی، برای بازپس گیری ملک خودش و به ازای آن همه لطف، به پرداخت چند ده ملیون تومان محکوم می شود و مستاجر سابق هم چندین برابر پول اجاره ای را که به صورت قطره ای و در طول سال ها پرداخت کرده است، یک شبه می گیرد و با کلی منت و دعوا و اخم و تخم، مغازه دشمن جان شده را به صاحبش پس می دهد و صاحب مغازه ی از این به بعد بدهکار، پس از سی چهل سال، به جز بدهی و چند دفترچه اقساط وام بانکی و ناامیدی و بیماری، حتی آه ندارد که با ناله سودا کند. و در حالی که چشمانش را به یک نقطه می دوزد زیر لب زمزمه می کند که: ثواب یا کباب!؟
حالا این حکایت موجر و مستاجر، کجایش به مسلمانی و رعایت رزق حلال و نمک شناسی و جوانمردی می خورد جوابش با شما دوستان، علما، شارعین، حقوق دانان و کاسبین و حساب و کتابش با کرام الکاتبین .