«ما فرزندان نان و دوغیم» نوشتهی جناب آقای وفا فرهادی، در وب سایت خبری تحلیلی کومهکال، از چند بعد قابل تامل است:
اول اینکه، بعد از بازگشت ما از دانشگاهها، اعتراضهایی بلند شده است که با خود «فرهنگ نو»یی را به ارمغان آوردهایم که آقای فرهادی به این ترتیب آن را بیان فرمودهاند:
«متأسفانه! تعدادی از جوانان این مرزو بوم به محض رسیدن به آن ولایات چنان دچار بیماری «بیهویتی» میشوند که همه چیز را فراموش کرده و آفتاب پرست آسا، در هم رنگ جماعت شدن، آنقدر ماهر میشوند که به هنگام مراجعت آرزو میکنی که ای کاش طلای دانشگاه را نمیدیدند و همچنان مس باقی میماندند زیرا اگر روزی ... .»
و جالب اینکه مُهر «بیهویتی» بر آن زدهاند!
نگاه اول: هویت چیست؟
تعریف هویت:
به لحاظ لغوی واژهی هویت به دو معنای ظاهراً متناقض به کار میرود: 1) همسانی و یکنواختی مطلق، 2) تمایزی که دربرگیرندهی ثبات یا تداوم در طول زمان است. اگر چه دو معنای نام برده متناقض و متضاد به نظر میآیند، ولی در اصل به دو جنبهی اصلی و مکمل هویت معطوف هستند. نخست لازم است از موضوعی سخن بگوییم که محل نزاع روانشناسان و جامعهشناسان علاقمند به شناخت هویت است، یعنی «فردی» یا «اجتماعی بودن» هویت.
بیشتر روانشناسان و نظریهپردازان شخصیت، هویت را در درجهی نخست امری فردی و شخصی میدانند و معتقدند که دو معنا و جنبهی اصلی هویت به ویژگیهای شخصیتی و احساس فرد معطوف هستند. اکثر این دسته از نظریهپردازان هویت اجتماعی را انکار نمیکنند، بلکه این دو نوع هویت را متمایز و مستقل از یکدیگر قلمداد میکنند. به هر حال از این دیدگاه، هویت عبارت است از «احساس تمایز شخصی، احساس تداوم شخصی و احساس استقلال شخصی.»
ولی روانشناسان اجتماعی و جامعهشناسان میخواهند بر این واقعیت تاکید کنند که احساس هویت [فردی] به واسطهی دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل میگیرد. آنها کم و بیش میپذیرند که هویت معمولاً در نگرشها و احساسات افراد نمود مییابد، ولی بستر شکلگیری آن زندگی جمعی است. به عبارت دیگر هویت از نیازهای روانی و پیشنیاز هرگونه زندگی اجتماعی است که بدون چارچوبی برای تعیین هویت اجتماعی افراد همانند یکدیگر خواهند بود، و هیچکدام از آنها نمیتوانند به صورتی معنادار و پایدار با دیگران ارتباط و هویت یابند، پس بدون هویت اجتماعی، در واقع جامعهای وجود نخواهد داشت.
محوریترین خصوصیت اندیشهی انسان شناختی در مراحل تکوین اولیهی آن در رابطهای خلاصه میشود که میان دو مفهوم «خود و دیگری» در اندیشه و فرهنگ انسانی شکل گرفته است. انسانها همواره بر آن بودهاند که «شباهتها» و «تفاوتها»ی خود را با سایر همنوعانشان بشناسند و از طریق مقایسه خود با آنها، جایگاه خود را در جهان اجتماعی مجسم کنند.
یا به گونهای دیگر هم میتوان هویت را تعریف کرد:
هویت به مجموعهای از باورهای ذهنی اطلاق میشود که سبب تفاوتگذاری میان «خود» و «دیگری» میشوند و به عمل فردی یا اجتماعی براساس آن و با هدف حفظ، تداوم و تقویت آن و یا در جهت تخریب و تضعیف هویتهای دیگر دامن میزند.
کاستلز هم هویت را اینگونه تعریف میکند:
فرایند معناسازی براساس یک ویژگی فرهنگی یا مجموعهی به هم پیوستهای از ویژگیهای فرهنگی که بر منابع معنایی دیگر اولویت داده میشود. برای هر فرد خاص یا برای هر کنشگر جمعی ممکن است چندین هویت وجود داشته باشد.
اما چرا علیرغم این تعریفهای علمی، عدهای به جوانان حمله میکنند و آنان را، خیلی ساده، متهم به« بیهویتی» میکنند؟! آنچنان که در مطلب جناب آقای فرهادی نگاشته شده بود! من چندین پرسش از ایشان دارم:
آقای فرهادی! لطفاً بفرمایید شما چه هویتی به این جوانان دادهاید که اکنون مطالبهاش میکنید؟! شما چگونه آنان را پرورش دادهاید که اکنون آرزو میکنید: «طلای دانشگاه را نمیدیدند و همچنان مس باقی میماندند»؟! آیا شما دستاوردی به جوانان سپردهاید که امانتدارش نبوده و بر بادش دادهاند؟!
بهتر بود «هویت» را هم تعریف میکردید.
آقای فرهادی! هم سن و سالهای شما و آنان که یک دهه با شما فاصلهی سنی دارند، باغها را قطعه قطعه میکنند! بخاطر ساخت خانه، باغها را از بین میبرند و به آتش میکشند! مجسمهی مردوک را خراب کردهاند! در جادهی گردشگری خانهسازی میکنند! بیشترین شکوهی پدرها و مادرها از نافرمانی این فرزندان است که آنان را، حتی کتک میزنند! برخی معلمهایتان در سر کلاس، فقط و فقط رفع تکلیف میکنند و با واژگانی دور از ادب، کودکان را خطاب قرار میدهند و خود منشاء ترویج بیادبی میشوند! برخی از معلمهایتان در قهوهخانهها دیده میشوند و با سیگار و قلیان کشیدن و تختهنرد بازی کردن رسالتشان را به انجام میرسانند! برخی از این معلمها علمشان به روز نیست و اکثراً در علوم روز، به ویژه کامپیوتر، پایینتر از کودکان قرار دارند و جالبتر اینکه عین خیالشان نیست! برخی از معلمهایتان از دانشآموزان میخواهند دفترهای خود را حاشیهگذاری کنند! آقای فرهادی! آنان نمیدانند که تغییرات در همه ابعاد وارد شده است و دفترها حاشیهگذاری شدهاند تا تفکر کودک در ابعادی دیگر شکوفا شود و در حاشیهای ناچیز نماند! برخی معلمها اما در همین دیار ما این را هم درک نمیکند! و ... .
آقای فرهادی! چه کردهاید که اینگونه به جوانان حمله میکنید؟! چه تحفهای به ما ارزانی نمودهاید که فکر میکنید پاسداشتاش ننمودهایم؟! راستی شما که کمی زودتر از ما از دانشگاه بازگشتید برای شهر و باغها و مدرسهها و فرهنگ و دیارمان چه کردهاید که ما نکردهایم؟! شما که همیشه انضباطتان «20» بود برای این دیار چه دستاوردی داشتید؟! شما برای تامین آیندهی اقتصادی این دیار چه شغلهایی را برنامهریزی کردهاید؟! در این شهر چه آیندهی درخشانی ساختهاید که جوانان تباهاش کردهاند؟! چند کارخانه و شرکت و ... تاسیس کردهاید که جوانان آنان را ورشکسته کردهاند؟! چه بنیادهای فرهنگی و علمی بنا کردهاید که ما آنان را ویران کردهایم؟!
من همواره شنیدهام: «پاوه لیاقت ندارد! با ریسمان پاوه خود را به چاه نیفکنید! کلاه خودت را بچسب که باد نبردش! و ....» آیا جز این جملهها، نصیحتی دیگر فرمودهاید که جوانان رعایت نکرده باشند؟!
آیا هیچوقت فرمودهاید: جوانان عزیز! آیندهسازان فردا! همدیگر را دوست بدارید، شهرتان را خانهی خود بدانید، حرمت بزرگترها را نگه دارید و .... و البته در عمل هم اینها را ثابت کرده باشید، آیا این کارها را انجام دادهاید؟!
آقای فرهادی شما که احیاناً فکر نمیکنید این جوانان با باران پاییز امسال از آسمان باریدهاند؟! باور دارید که دستپرودهی شمایند و پدرها و مادرهایی که فرزند همین خاکاند و همین دیار؟!
لطفاً اجازه دهید با دیدی امنیتی و مجرمانه به هم ننگریم، این دیار و این جوانان نقزدن، ایراد گرفتن، پرخاش، برخوردهای فیزیکی و کلامی و ... را نمیخواهند، با آنان کمی مهربانتر باشید، باور کنید پوشش آنان تقلید از دختر نازپرودهی سرمایهدار تهرانی نیست، پوشش آنان یک خواست درونی است، این اجازه را به آنان بدهید که طبق خواست خود عمل کنند. اگر تاریخ جنبشهای اجتماعی را مطالعه بفرمایید میبینید که تغییر در پوشش، خود در یک مقطع، تاریخ ساز بوده است و ضرورت اجتماعی و تاریخی زمان خود. آنچه باید شما را نگران میکرد، کمی بزرگتر از پوشش است؛ مشکل ما دردی پنهانتر از سخنان شماست!
نگاه دوم: آقای فرهادی نوشتهاید:
«دانشجویان عزیز! سروران گرامی! یادتان نرود که شما دست پروردگان مادرانی هستید که عطر لباسشان دود چراغ است و زینت ظاهرشان برق عرق نشسته بر چین و چروک صورتهای نحیفشان و ...»
آقای فرهادی! زندگی کردن هنر است و امروزه کلاسهای «مهارتهای زندگی» در سراسر جهان، به ویژه در کشورهای پیشرفته برگزار میشوند. به نظر شما این پدرها و مادرها، که شما به بوی عطر لباسشان اشاره کردهاید، با هم رابطهای صمیمانه، عاطفی، عاشقانه و محبتآمیز دارند؟! آنان چقدر در انتقال فرهنگ ازدواج و اهمیت خانواده به فرزندانشان موفق عمل کردهاند؟! من آمارهایی میبینم که میگوید به طور متوسط در شهرستان پاوه، در هر ماه 10 نفر طلاق میگیرند! مدیر کل ثبت احوال کرمانشاه اعلام کرد: بعد از تهران و کُردستان، کرمانشاه رتبهی سوم طلاق در کشور را دارد! من میگویم فاجعه، آسیب اجتماعی و میگویم مقصر شمایید و همان پدرها و مادرها! چرا وقتی که باید احساس مسوولیت میکردید این کار را نکردید؟! چرا وقتی که باید محبت و با هم بودن را به کودکان آموزش میدادید دریغ ورزیدید! چرا فرهنگ مشارکت و با هم بودن و مهر را از کودکان این دیار دریغ کردهاید؟! و اکنون هم با مقالاتی از این دست، فرهنگ رعب و ترس را ترویج میدهید؟!
نگاه سوم: معلم گرامی!
خطاب «شما» در مقالهی من مردمان دیارم است، چرا که من معتقدم و باور دارم که شما هم دست پرودهی این جامعه هستید، از شهامت قلمتان سپاسگزارم اما آقای فرهادی! درد دیارم را ننوشتهاید! درد دیار من، هیچ نگفتن و خودمحور بودن مردم شهر پاوه است! مردمی که به خودمحور بودن مشهورند! هورامی و جاف از دستشان ناراحت است! مردمی که وقتی از وسعت پاوه کم شد مقاومتی نکردند! مردمی که سرمایهدارش هیچ کار عمرانی در آن انجام نمیدهد و کارهای گمرکیاش را در مرز خسروی و باشماق انجام میدهد! کالای قاچاقاش را به جوانرود و کرمانشاه میبرد و بازارچههای آنان را رونق میبخشد! مردمی که حتی خریدهایش و پول نقداش را به خارج از این شهر میبرد! مردمی که وقتی خانه میسازند به حریم خیابانها و کوچهها تعارض میکنند و فکر نمیکنند که فردا برای عبور به پیادهرو نیاز دارند! مردمی که با اتومبیلهای تک سرنشین بارها و بارها در سطح شهر دور میزنند و ترافیک میسازند! مردمی که باغهایشان را میسوزانند تا خانه بسازند! جادهی گردشگری را به آسانی فنا میکنند! مردمی که اقتصادی نمیاندیشد! و... آقای فرهادی! درد من جوانانی هستند که در قهوهخانهها قلیان میکشند! درد من روزهای مفیدی است که بر سکوی میدانهای مولوی و شهدا از بین میروند! درد من بیانگیزی، غم، رودربایستی و ... این دیار است! درد من بیکاری این جوانان است که به آسانی طعمهی دنیای سرمایهداری میشوند! درد من عدم توجه به پرورش فکر مستقل این جوانان است که باعث میشود هر کسی به آسانی به آنان حمله کند و ...!
آقای فرهادی! ما الان به ما بودن نیاز داریم و در کنار هم بودن و هماندیشی و همکاری و مشارکت برای آگاهی و ساختن، آگاهی صحیح و اصولی و ساختنی که آینده داشته باشد. ما باید تغییر کنیم که «بدون تغییر رشدی وجود نخواهد داشت.» اجازه دهید طلای دانشگاه را ببینیم، وجودمان اگر اصل باشد در جهت بهتر شدن تغییر میکنیم. اجازه دهیم مهربانی را تجربه کنیم، به هم هجوم نبریم، این جوانان با این برخوردهای شما میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند، آنچنان که شاهد عدم حضور آنان هم هستیم! آقای فرهادی این جوانان اگر در دیار خودمان ماوای امنی داشتند به آسانی طعمهی خانههای تیمی گلدکوئیست و ... نمیشدند! در شرکتها آواره نمیشدند! این برخوردها آنان را از این دیار زده میکند! ما باید به فکر بازگشت آنان باشیم، نه اینکه آرزو کنیم طلای دانشگاه را نبینند! این مرز خودی و غیرخودی را بردارید و با روی باز آنان را آنگونه که هستند پذیرا باشید. ما تنها با «ما» بودن میتوانیم این دیار را بسازیم. شما را نمیدانم! من خودم را فرزند این سرزمین، این کوهها، این آسمان، این فرهنگ، این ضعفها و کمبودها و این باورها میدانم؛ شما را نمیدانم! من فرزند ریشه و خاکم.
منابع: