همه گویند که غم آدم گدازد / منت گویم که آدم غم نوازد
بوتیمار پرنده ایست با جثّه ای کوچک و غصّه ای فراوان. این پرنده ی کوچک غصّه اش از حساب بیرون است؛پیوسته سر در گریبان دارد.برلب آب روان می نشیند وآب را نظاره می کند؛هرگزصدایی از خود بیرون نمی دهد ،به طوری که کسی آواز اورا نشینده است،چنانکه گویی عقده ای راه گلویش را بسته است.با اینکه در نهایت عطش وتشنگی است از آبی که برکنار آن نشَسته است نمی آشامد از ترس اینکه مبادا آب کم شود ،با کامی خشک وروانی غمگین عمری به سر می برد وروزگاری به پایان می رساند. این پرنده به مرغ غم خوار معروف است وبه کوتاهی عمر مشهور.به غیر از غم یار وهمدمی ندارد؛پیوسته تنها وملول وافسرده است؛تادیده غم دیده وتا بوده غم خریده است.
در مقابل،گنجشک،پرنده ای است دلشاد.به گونه ای که از بند غم آزاد است و وبه هرچه که می رسد با آن می سازد وبه شادی روزگار می گذراند؛همیشه سرگرم نغمه سرایی و شادکامی خویش است ونشست وبرخاستش با گروهی از هم جنسان خود است وبا آنان دایم در سیر وطیر است. می گویند روزی این مرغ شادمان چشمش به بوتیمار غم خوار افتاد؛دلش به حال او سوخت واز سر همدردی ودل جویی کنارش نشست وبا او شروع به صحبت کردو زبان به اندرز او گشود که:هان ای غم خوار روزگار!اندکی سرت را بالا بگیر واین همه اندیشه دور ودرازاز خود دور کن.قدری به خود بیاوفکرهای بی رویه را از خاطر محو کن،بیهوده چندین غم بی حاصل مخورو خود را ازاین همه شادمانی حیات محروم مگردان. مگر یک مرغ ضعیف و پرنده نحیف چه مقدار آب ودانه نیاز دارد که تو این همه خودرا در گرداب غم انداخته ای؟برخیز وبال وپری بیفشان واطراف باغ وبوستان را نظاره کن،نعمت های متععد را ببین و عمر را با شادمانی به سر آر که«حیف باشد دل دانا که مشوش باشد.»به خود بیا وبدان که پیمانه عمر توهم روزی پرمی شود،آن وقت باید لانه وآشیانه را به دیگری واگذاری،این همه هیاهوبرای هیچ چرا می پسندی؟!ایام حیات بی ثبات است وهر آن احتمال زوال می رود.به این آب روان پیش رو نظر کن،ببین که چسان می گذرد ودیگر برنمی گردد.مگر نشنیده ای که:
برلب جوی نشین وگذر عمر بین / کین اشارت زجهان گذران مارابس
یا به این توالی روز وشب نظرکن که چگونه سر در پی هم دارند،هنوز شب به خوبی نیارمیده وگرد راه از دامن خود نزدوده است که کاروان روز از مشرق طلوع می کندو جای اورا میگیرد،یا فصول سال را بنگرنوروز که بساط فرح انگیز می گستراند چگونه جای خود را به خزان می سپاردوزاغان جای بلبلان را می گیرند.بیندیش که چه خوب گفته اند« هر کسی پنج روزه نوبت اوست»وما در این میان نظاره گریم وفقط می توانیم بگوییم «افسوس که این آمد وصد حیف که آن رفت.»تو هم به خود بیاوخیال بد مکن که بد می بینی وخاطر پریشان مدار که پشیمان می شوی.با بال توکّل پرواز کن تا به سرمنزل عزّت برسی وبا پای شهامت قدم بردار تا به کوی سلامت درآیی.مگر نشنیده ای که:«تو کار خدا را به خدا واگذار ودل خوش دار.»بهوش باش واز هم نشینی با دل مردگان دوری کن تا بر اندوهت نیفزایند؛وگرد غم واندوه مگرد و اگر اندوهی از روزگار رسید یا خدای نکرده بیماری ومرگ عزیزی غمگینت کرد بدان که این تالّم فراموش شدنی است وتازه اختیارش هم دست تو نیست واین شعر حافظ را با من بخوان که:
«غم جهان مخور وپند من مبر زیاد / کاین لطیفه ی نغزم زرهروی یاد است
رضا به داده بده وز جبین گره بگشا / که بر من وتو در اختیار نگشاده است»
مسلّم است که اگر مقام رضا پیشه گیریم این نیشها که بر جان ماست کمی التیام می پذیرد واز شدتش کاسته خواهد شد.
آخر ای غم خوار روزگار وای بوتیمار سراپا تیمار اگر این همه اندوه برای آب ودانه و پر وخالی شدن شکم است چندین سال است هم پر شدنش را دیده ای وهم خالی گشتنش را!!
بر خیز ونشاط طبیعت را در زیر پرهای خمولی وخموشی مدفون مسازوقلب صنوبریت را نمیران وگرنه مرده ی به خاک رفته هزار شرف بر تو دارد که او یکبار مرده و رو در خاک کشیده و تر ک همه علایق وآلام کرده و توای دربند نام ونان روزی هزار بار بمیری وجان ندهی وهربار رنج جان کندن با توست.
از شنیدن این سخنان بوتیمار اندکی سر بالا گرفت وگفت: دورشو نمی خواهم دیگر تورا ببینم وسخنت را بشنوم اگر تا امروز فقط غم خود را داشتم از حالا به بعد غمم را دوچندان کردی زیرا رشک وحسدی که ازدیدن حال وروز تو می برم آتشم می زند؛وقتی می بینم که تو با فراغ بال ودر عشرت وشادمانی به سر میبری وبا شادی دمسازی بیشتر در خود می سوزم زیرا نمی توانم شادی دیگران را ببینم. گنجشک با خود اندیشید :به راستی حسد بانی غم است وهر جا پانهد غم وغصّه با خود می آورد وبه هر قلبی که وارد شود آنرا غمکده ای تاریک میگرداند ونور سرور ازآن می گیرد و حسود در دست دشمنی گرفتار است که خلاصی ندارد.
خود حسد نقصان وعیبی دیگر است / بلکه از جمله کمی ها بدتر است
مولوی
......................
برداشتی آزاد از داستانی از مثنوی معنوی ومنطق الطیر عطار